اگر در خلوتگاه دل بنشينيم و به دور از قيل و قال ها و جنب و جوش ها و فراز و فرود هاي حيات پرپيچ و خم در جلوه هاي فردي، اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي و حكومتي، وجدان اخلاقي را به عرصه قضاوت بياوريم و از او صدور حكم بطلبيم، در مي يابيم كه مركز همه خوبي ها و بدي ها، "خود" است و به همين دليل اصلاح همه امور با اصلاح اين مركزيت امكان پذير مي شود.
محكمه وجدان اخلاقي، از دقيق ترين محاكم مي باشد و با صدور احكامي همراه است كه از عمق و ريشه، هر صفت و خصلت و روحيه و رفتار و عملكرد را به بررسي مي گذارد و به دور از هوا و هوس هايي كه خاستگاه آنها نفسانيت هاي فردي و گروهي مي باشد، همه چيز را به زير ذره بين مي برد و علت ها را مي يابد و آثار تلخ و عواقب خطرناك و نتايج ناگوار را در معرض نگاه چشم عقل قرار مي دهد.
محكمه وجدان اخلاقي به اين دليل قادر است به ريشه يابي آفات و شناسايي آسيب ها و نماياندن تهديدات و خطرات در حيات فردي و جمعي بپردازد كه راه نفوذ نفس را مي بندد و خود را تحت تأثير نفسانيت هاي گوناگون گروهي و سياسي و جناحي قرار نمي دهد.
به تعبيري ديگر، محكمه وجدان اخلاقي، از "خود" رهاست و مغلوب وسوسه ها و رنگ و نيرنگ ها و زرق و برق ها قرار نمي گيرد و مي تواند اين واقعيت را تثبيت كند كه همه ضرر و زيان ها و رفتارهاي زشت و عملكرد هاي تباه، از مركزيت "خود" بر مي خيزد و به همين دليل انسان تا از خود نرهد به خدا نمي رسد و در او ذوب و محو نمي شود، و در اين صورت همه ركودها و سكون ها، غرورها و فريبندگي ها، عصيان ها و سركشي ها، و عملكرد هاي زيانمند و آميخته با اختلاف و جاه طلبي و ا سير قدرت و ثروت و رياست شدن ها رخ مي نمايانند و اين اسير "خود" بودن، آغاز و انجام همه حالات و صفات و اعمال مخرب انسان مي شود.
بخش اول سخنان حضرت امام خميني به اين موضوع اختصاص دارد.
* * *
... و ما اگر فايده اي از اين جمهوري اسلامي نداشتيم الا همين حضور ملت به همه قشرهايش در صحنه و نظارت همه قشرها در امور همه، اين يك معجزه اي است كه جاي ديگر من گمان ندارم تحقق پيدا كرده باشد. و اين يك هديه الهي است كه بدون اينكه دستهاي بشر در آن دخالت داشته باشند خداي تبارك و تعالي به ما اعطا فرموده است.
و ما بايد قدر اين نعمت را بدانيم؛ و اقتدا كنيم به اين زنها و بانوان و بچههاي پشت جبهه و آنهايي كه در خود شهرهاي مخروبه و نيمه مخروبه حاضرند. ماها بايد از اينها اخلاق اسلامي و ايمان و توجه به خدا را ياد بگيريم. ماها ممكن است كارهايي كه حتي خيلي هم مفيد است. براي جامعه بكنيم، لكن براي خودمان مفيد نباشد. ممكن است كه ماها كارهايي انجام بدهيم كه به صلاح جامعه است و جامعه از آن استفاده كند و جامعه را به پيش ببرد، لكن ما را به عقب ببرد؛ و در پيشگاه خداي تبارك و تعالي نه اينكه اجري نبريم، بلكه انحطاط پيدا بكنيم.
ما بايد به اين قشرهاي تود? مردم كه بيتوقع به كشور خدمت ميكنند و به هم? شما هم دارند خدمت ميكنند به آنها اقتدا بكنيم و خودمان را اصلاح بكنيم. اگر ما هم آن روحيه را پيدا ميكرديم، آن وقت كارهايمان همه يك وجهه پيدا ميكرد. و افراد اگركارهايشان به وجه? واحد باشد؛ يعني مقصد خدا باشد و توجه به او. انسان را وادار به كار بكند، هيچ اختلافي متصور نيست. تمام چيزهايي كه بشر به آن مبتلا هست از خود آدم است. تمام يعني كارهايي كه به دست بشر انجام ميگيرد، بلكه كارهايي هم كه از غيب به ما وارد ميشود، چه بسا اين همه زلزلهها و سيلها و طوفانها براي اين باشد كه ما خودمان را اصلاح نكرديم. ما اگر چنانچه خودمان را اصلاح كنيم و اينهايي كه مؤثرند در بين تودهها، اينهايي كه مردم نظر ميكنند ببينند اينها چه ميكنند، آنها هم تبعيت كنند، اگر آن اشخاصي كه مورد توجه مردماند ومردم اعمال آنها را و اقوال آنها را تحت نظر دارند، اگر چنانچه وجهه واحد باشد، شما كه صحبت ميكنيد براي خدا باشد، آن هم كه ميشنود براي خدا باشد، او كه مينويسد هم همين طور، هيچ اختلافي نخواهد واقع شد. اگر اختلاف نظر هم باشد، با طرز الهي حل ميشود؛ نه با طرز شيطاني. عمده اصلاح همين مركزِ "خود" است. هم? مصيبتهاي ما از خود ماست. و بايد اصلاح از خود ما شروع بشود. من توقع نداشته باشم كه خودم اصلاح نشده بخواهم ديگري را اصلاح كنم. اين خيال باطل است. اگر چنانچه خود آن گوينده اصلاح شده باشد، ميتواند ديگران را اصلاح بكند.
بشر در جستجوي كمال مطلق
و اين بشر يك خاصيتهايي دارد كه در هيچ موجودي نيست. مِنْ جمله اين است كه در فطرت بشر؛ طلبِ قدرتِ مطلق است، نه قدرت محدود. طلبِ كمال مطلق است، نه كمال محدود. علم مطلق را ميخواهد؛ قدرت مطلقه را ميخواهد. و چون قدرت مطلق در غير حق تعالي تحقق ندارد، بشر به فطرت حق را ميخواهد، و خودش نميفهمد. يكي از ادل? محكم اثبات كمال مطلق همين عشق بشر به كمال مطلق است. عشقِ فعلي دارد به كمال مطلق. نه به توهّم كمال مطلق؛ به حقيقت كمال مطلق. عاشقِ فعلي بدون معشوقِ فعلي محال است. در اينجا توهّم و ساختن نفسي تأثير ندارد، براي اينكه فطرت دنبال واقعيت كمال مطلق است؛ نه دنبال يك توهّم كمال مطلق تا كسي بگويد بازي خورده است. فطرت بازي نميخورد. در فطرت هم? بشر اين است كه كمال مطلق را ميخواهد. و براي خودش هم ميخواهد. بشر انحصار طلب است. كمال مطلق را ميخواهد كه خودش داشته باشد. و اين كمال مطلق آنجايي كه همه پيدا بكنند يكي ميشود. متعدد نيست تا اينكه آنجا ديگر انحصار باشد. همه يك است. اگر يك نفر ـ فرض كنيد ـ حكومت يك شهري[را داشته]باشد، در قلبش راضي نيست؛ براي اينكه ميبيند كه دلش ميخواهد حكومت يك استان[را داشته]باشد. وقتي استاندار شد، باز راضي نيست. دلش ميخواهد كه تمام يك كشور در دست او باشد. بعد كه به دستش آمد، راضي نيست. ميخواهد كه كشورهاي ديگر هم تحت سلط? او باشد. شما ميبينيد كه الآن اين دو قدرتي كه در عالم هست، در زمين است، اين دو قدرت هيچ كدام راضي به آن ابرقدرتي خودشان نيستند. دولت امريكا ميخواهد كه روسي? شوروي نباشد و خودش باشد. شوروي هم ميخواهد كه امريكا نباشد و خودش باشد. و توهّم اين را ميكنند كه كافي است برايشان! و حال آنكه اگر تمام زمين را به يكي بدهند، ميرود دنبال آنچه ندارد. قانع نميشود به آنچه دارد. دنبال آن چيزي است كه ندارد، براي اينكه عشق به كمالِ مطلق دارد، عشق به قدرت مطلقه دارد. اگرتمام عالم را، تمام اين كهكشانها و تمام اين سيارات و ثوابت و هرچه هست در تحت سلطه يك نفر بيايد، باز قانع نميشود، براي اينكه اينها كمال مطلق نيست. تا نرسد به آنجايي كه اتصال به درياي كمال مطلق پيدا بكند و فاني در آنجا بشود، برايش اطمينان حاصل نميشود.ألا بِذِكرِ الله تَطمَئِنُّ القُلُوبُ.[1]نه به رياست جمهوري ونه به نخست وزيري و نه به قدرت قدرتهاي بزرگ و نه به دارا بودن همه مُلك و ملكوت. آني كه اطمينان ميآورد و نفس را از آن تزلزل كه دارد و خواهش كه دارد بيرون ميآورد "ذكر اللّه" است. نه ذكر الله به اينكه با لفظ، مالا إله إلاّ اللّهبگوييم. ذكر اللّهي كه در قلب واقع ميشود، ياد خدا، توجه به او:ألا بذِكْرِ الله تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. و بعد در آيات ديگر ميفرمايد كه يا أيتُهَا النَّفْسُ المُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي إِلي رَبِّكِ رَاضِيةً مَرضِيةً فَادْخُلِي فِي عِبَادي وَادْخُلِي جَنَّتِي.[2]اگر انسان بخواهد خصوصيات اين آيات شريفه را بگويد طولاني است. من يك اشاره به آن بكنم. و آن اينكه آن "نَفْس مطمئنّه"؛ يعني آن نفسي كه ديگر هيچ خواهشي ندارد. اين طور نيست كه حالا نخستوزير شده ميگويد اين كم است، بايد رئيسجمهور بشوم؛ رئيسجمهور شده است ميگويد اين كم است، من بايد رئيس جمهور كشورهاي اسلامي باشم. به اينجا رسيد ميگويد اين كم است. به هر جا برسد كم است. تمام عالم را اگر يك لقمه كنند و به دست او بدهند، وقتي فكر ميكند ميبيند نقيصه دارد؛ خواهشش غير اين است. آن وقت مطمئن ميشود كه به كمال مطلق برسد. كمال مطلق آن وقتي است كه او باشد؛ غير او نباشد در كار. توجه به رياست، توجه به سلطنت، توجه به عالم ماده، توجه به عالمهاي ديگر به غيب، به شهادت، هيچ نباشد. ياد منحصر شده باشد به ياد خدا. آنجا نفس "مطمئن" ميشود. آن وقت است كه مورد اين خطاب واقع ميشود كه يا أَيتُها النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُاي نفسي كه به آنجا رسيدي كه مطمئن شدي؛ از لغزش بيرون رفتي و توجه نداري به جاي ديگر.يا أَيتُها النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي إلي رَبِّكِحالا ديگر هيچ چيز ديگر براي تو نميشود. تو برگرد به سوي خداي "خودت": "رَبِّكِ". ربِّ نفس مطمئنّه.فَادْخُلي في عِبادينه عباداللّه، عبادصالحين نه. "عبادي". با اين ريزهكاري. وقتي كه واقع شدي در عباد، آن وقتوَادْخُلي جَنَّتينه الجنَّه. آن جنت مال ديگران است. آن جنت با هم? عرض و طولش مال "عباد صالح" است، "عبادي" نيست. مالِ "عبادي" آنچه ديگر هيچ نيست جز عبادت، آن هم عبادت "هو". وقتي آنجا رسيدي،"ادخلي جنّتي". جنّتِ لقاء، جنّت ذات؛ نه جنت ديگران. جنّت شما كه انشاءاللّه همه وارد بشويد در آن جنت، با اين جنت فرق دارد. آن جنتِ "عباد صالح"، "عباداللّه الصالحين" است. اما اين جنتي است كه انتساب به هيچ جا ندارد، الاّ به "هو". آن وقت "نفس مطمئنّه"وارد شده است در يك منبع نور و در يك كمال مطلق، و رسيده است به آن چيزي كه عاشق او بود. به هيچ چيزي عشق ندارد، خيال ميكند! قدرتهاي بزرگ خيال ميكنند كه قدرت رسيدن به زمين و هرچه در اينجاست كافيشان است. دليل اينكه كافي نيست[اين است كه]ميبينيد كه در فطرت همه هست كه يك قدرتي من داشته باشم كه هيچ محدود به حدي نباشد. اگر به آن بگويند كه خوب، حالا هم? قدرتِ مُلْك و ملكوت را داري، لكن يك قدرت ديگري هم هست، ميخواهي يا نميخواهي، جواب مثبت است![اگر]بگويد هم? قدرتهايي كه در عالم هست، عالم مُلْك و ملكوت و جبروت، هر چه كه هست، به تو دادم و تو فرمانفرماي عالم مُلْك و ملكوت شدي، لكن يك چيز ديگري هست بالاتر از اين، ميخواهي يا آن را ديگر نميخواهي؟ ميگويد ميخواهم. فطرت انساني ميگويد ميخواهم. هيچ كس از شما نيست كه وقتي عرضه به او داشتند، بگويد من نميخواهم. يك كسي عالِم به هم? علوم دنيا و آخرتي هست، تمام علوم در اين محفظهاش موجود است، به او بگويند علوم ديگري هم در عالم ديگري هست، او را ميخواهي يا همين بس[است]. هيچ فطرتي نيست كه بگويد بس. ميگويد اي كاش كه بود و اي كاش كه به ما ميرسيد! آنجايي كه تمام ميشود و اي كاشها تمام ميشود[و آن در]آنجايي است كه انسان به علم مطلق برسد، و فاني بشود اين قطره در آن دريا.
پس شما كه در اين عالم هستيد و خيال ميكنيد كه من اگر فلان را داشتم كافي بود، بدانيد كه كافي نيست. ممكن است كه آن چيزي را كه شما حالا تخيل ميكنيد كه ميخواهيد يك كمي باشد، يك نفر آدم عادي ميگويد يك خانهاي داشته باشيم و يك زندگي مثلاً بخور و نميري، تا نرسيده خيال ميكند اين را ميخواهد. همچو كه رسيد به او، يك چيز بالاتري را ميخواهد، تا نرسيديد به اينكه رياست جمهوري بهتان برسد، ميگوييد اين[را]ميخواهيم. همچو كه رسيديد به آنجا ميگوييد نه، اين كه او نيست، آنكه من ميخواستم اين نيست. بالاتر را ميخواهم. آن هم كه رفته به بالاتر. شما ميبينيد كهفرض كنيد كه رئيس جمهور امريكا نصف قدرت اين سياره را دارد، و خيال ميكند اين كم است. آنكه من ميخواهم اين نيست، خيال ميكند كه اگر شوروي را هم شكست بدهد و منزوي كند و همه اين سياره در تحت قدرت او بيايد بَسَش است. اين نميفهمد كه اين جور نيست. اين نميفهمد كه عاشق خداست، نه عاشق دنيا. دليل اين است كه وقتي رسيد به آنجا، ميبيند نه، كافي شد. اگر به او ميگفتند در سياره مشتري هم يك چيزهايي هست،ميخواهي به او برسي هيچ ممكن نيست بگويد نه؛ ميگويد آري. هيچ سيرنميشود انسان. دنبال اين نباشيد كه خيال كنيد ما رسيديم به اينجا، خوب، الحمدللّه! اختلافاتي كه پيدا ميشود براي همين است كه اشتباهات هست. اشتباه در مقصد است. مقصدِ فطرت نداريم، ما نديديم، ما نميدانيم، ما كتاب فطرت را نخواندهايم. ما چون آشنا به كتاب فطرت نيستيم، خيال ميكنيم كه ما ميخواهيم برسيم به يك قدرتي و در انحصار ما باشد اين قدرت. وقتي رسيديد، ميبينيد آنكه ميخواستم اين نيست. در دل باز آشفتگي هست. و آشفتگي رو به تزايد هم ميشود؛ يعني الآن اگر فرض كنيد كه[به]فلان رئيس جمهور امريكا بگويند به اينكه خوب، شما حالا چه ميخواهيد، عاشق چه هستيد، ميل داريد چه بكنيد. همه همّش اين است كه شوروي كه يك خاري در چشم من است، اين نباشد. به آن هم بگويند، ميگويد اين امريكا يك خاري است در چشم من، او نباشد. نميفهمند اينها كه نه آن قدرتْ آمال است؛ نه آن قدرت يك چيز ديگر است. در تمام فطرتها بلا استثنا، در تمام فطرتها بياستثنا، عشق به كمال مطلق است؛ عشق به خداست. عذاب براي اين است كه ما نميفهميم، ما جاهليم، عوضي ميگيريم مسائل را. اگر روي همين فطرت ما پيش برويم به كمال مطلق ميرسيم. اينكه انسان را معذَّب خواهد كرد اين است كه كمال را عوضي گرفته است. خيال ميكند كمال رئيس شدن است، رئيس اداره شدن است. رئيس اداره كه ميشود، ميبيند اينكه كم است اين اداره چه است، رئيس يك كشور شدن است. وقتي رسيد، ميرود سراغ آن كشور ديگر. آن هم وقتي رسيد، ميرود سراغ ديگري. همه عالم را به او بدهند باز سير نميشود. براي اين است كه كمال مطلق آرزوي انسان است.
(صحيفه امام، ج 14، ص 209ـ204)
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
پاورقي:
1 - آيه 28، سوره رعد: آگاه باشيد كه تنها ياد خدا آرامبخش دلهاست.
2 - آيات 27 تا 30، سوره فجر: "اي نفْس قدسي مطمئن و دلِ آرام به ياد خدا! امروز به حضور پروردگارت بازآي كه تو خشنود (به نعمتهاي ابدي او)، و او راضي (از اعمال نيك) توست، بازآي و در صف بندگان خاص من درآي ودر بهشت رضوانِ من داخل شو".
* افراد اگر كارهايشان به وجهه واحد باشد، يعني مقصد خدا باشد و توجه به خدا باشد، هيچ اختلافي متصور نيست
*تمام چيزهايي كه بشر به آن مبتلا هست، از خود آدم است
*عمده اصلاح، همين مركز "خود" است، همه مصيبت هاي ما، از خود ماست
*حضور همه قشرهاي ملت در صحنه، و نظارت همه قشرها در امور همه، اين يك "هديه الهي" است. ما بايد از اينها اخلاق اسلامي و ايمان و توجه به خدا را ياد بگيريم
*ما بايد به اين قشرهاي توده مردم كه بي توقع به كشور خدمت مي كنند و به همه شما دارند خدمت مي كنند، به آنها اقتدا بكنيم و خودمان را اصلاح بكنيم
دانلود...
ما را در سایت دانلود دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: بهمن
بازدید: 318
تاريخ: شنبه
2 شهريور
1392 ساعت: 23:57