خرید بک لینک

 

معاون پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان گلستان کاندیدای احتمالی  دوره چهارم شورای اسلامی شهرگرگان:

خداوند ای کسی که مرا می بینی

منم بنده گناهکارت در را باز کن

آری...آمده ام تا بگویم محتاجم...

محتاج نگاه زیبایت... از من چشم بر ندار.

    (( یا مَن یَری )) 

خجالت نکش تو هم زنگ رو بزن صاحبخانه مهمان نوازه...

زنگ را زدی مطمئن باش اولین شهید محله تان در را برایت باز می کنه و به تو خوش آمد می گه

اما من سرپا تقصیر می دانم که هیچ شهیدی در را برای من باز نمی کنه تا با خدا ملاقات کنم

شهیدهای شهر من از من گلایه دارند

از من که یک مدیر فرهنگی هستم گلایه دارند

حق هم دارند

در کجای شهر توانستم یاد و خاطره ای را به صورت مکتوب و غیرمکتوب برای آینده گان ثبت و ضبط کنم

در کدام از محلات بزرگ و مراکز اصلی شهر توانستم عکس های زیبا آنها را به نمایش بگزارم

با چه ابزارهایی توانستم دلاورمردیهایهایشان را به رخ جامعه بکشانم 

چند درصد جوانان شهرم را شیفته و شیدایی آنان کردم 

چقدر توانستم سوالات بی جواب آنان را در خصوص راه و هدف شهدا جواب دهم 

چقدر توانستم با فرزندم که نوه شهید است تعامل برقرار کنم که پدربزرگت چرا رفته و برای چی رفته ؟

چون فرزندم شاهد همه چیز است و فقط به قول خودش 

باباجون ناراحت نشو ، حداقل پدربزرگ شفاعتت خواهد کرد

می گویم : فرزندم شهدا ،حق هم دارند در را روی من باز نکنند

الان شهدا دست مایه سیاسی کاریها عده ای برای انتخابات شهری شده اند

الان شهدا به سمت و سوی توسط اشخاصی سوق داده میشوند که همه چیز توی اش است جز آن چیزی که شهید برای آن رفته

من را ببخشید .... نتونستم تاالان کاری کنم

زنگ را می زنم حداقل توی که روزی توی آغوش من دو ساعت یا حسین یا حسین گفتی و خون داغ ت هنوز گرمابخش وجودم هست ، خواهش می کنم درب را برای من باز کن

بزار با خدا صحبت کنم و بذار از خودم دفاع کنم

اینجا حرف من را کسی نمی شنود

اینجا مدیران بالادستی همه اش حرف از کار فرهنگی 

می زنند اما دریغ از کوچکترین فهم فرهنگی 

به حرمت جانبازی بدون مدرکم 

به حرمت لباس مقدس روحانی برادرم 

به حرمت خاک مادرم 

بزار خدا را ملاقات کنم

امروز جمعه است  و زنگ را می فشارم تا .....

   

برچسب: نویسنده: بهمن تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1391 ساعت: 18:08

صفحه بندی